عشق اول
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥  

آه که یه نفس راحت کشیدم.

امروز آخرین امتحان رو هم دادیم و خیالم کمی تا قسمتی راحت شد، البته فقط کمی ، چون از فردا باید برم شرکت و کلی کارای عقب افتاده هست که دارن انتظار منو میکشن.

اما بیخیال کار و درس ، این هوای توپ بهاری رو عشقه.....  گفتم عشق ، این روزا بد جوری یاد عشق اولم افتادم. اون کسی بود که باعث شد من با شعرای فریدون مشیری آشنا بشم.

خدائی فریدون شعرای قشنگی گفته، بذارید ببینم برای این دفعه کدومشون رو بنویسم براتون.....

آره خودشه...... فردای ما از کتاب تشنه طوفان

توئی توئی به خدا عشق و آرزوی منی

به سینه تا نفسی هست بیقرار توام

توئی توئی به خدا جان و عمر و هستی منی

بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام

منم منم به خدا این منم که در همه حال

چو طفل گم شده مادر به جستجوی تو ام

منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو ام

 


 
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥  

اين دو بيتی رو هم فريدون مشيری سروده

 

دلم کافر شد و گفتم خدا تو

بهشت زندگانی را صفا تو

غم پنهان خود را با که گويم

تو با من بی من و  من بی تو با تو


شعر غم انگيز
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥  

دل زيبا پرست من ز معشوق

تمنای نگاهی مختصر داشت

سپردم دل به دست او چو ديدم

که غير از دلبری چندين هنر داشت

نگاهش آسمانی بود و افسوس

که در سينه دلی بيدادگر داشت

نميداند دل پر درد شاعر

چه آتش ها به جان زين رهگذر داشت

ولی داند «فريدون» تاج سر بود

اگر غير از محبت سيم و زر داشت

 

فريدون مشيری

 

 


 
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥  

اين شعر البته که مال خودم نيستُ يه جايی خوندمش و خوشم اومد و خواستم شما هم بخونيد و حالشو ببريد

باد نوروز وزيده است به کوه و صحرا

 جامه عيد بپوشند چه شاه و چه گدا

 بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست

 نازم ان مطرب مجلس که بود قبله نما

 صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند

 جام می گیر ز مطرب که روی سوی صفا

 همه در عید به صحرا و گلستان بروند

 من سر مست ز میخانه کنم رو به خدا

 عید نوروز مبارک به غنی و درویش

 یار دلدار ز بتخانه دری را بگشا

 گر مرا ره به در پیر خرابات دهی

 به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا

 سالها در صف ارباب عمائم بودم

 تا به دلدار رسیدم نکنم باز خطا